|
122 - مريض صلواتى مى پذيرم
من دكتر متخصص امراض كودكان هستم ، چندى قبل چكى از بانك نقد كردم و بيرون آدم ،
كنار بانك ، دست فروشى بساط باطرى ، ساعت ، فيلم و اجناس ديگرى گسترده بود، ديدم
مقداى هم سكه 2 ريالى در بساطش ريخته است ، جلو رفتم ، يك تومان به او دادم و
گفتم 2 ريالى بده ، او با خوشروئى ، يك تومانم را پس داد و 2 عدد سكه هم بدستم داد
و گفت : اينها صلواتى است ، گفتم يعنى چه گفت : براى سلامتى خودت صلوات بفرست ، و
سپس اشاره به نوشته اى كه روى ميزش كرد (2 ريالى صلواتى موجود است ) باورم نشد، ولى
چند نفر ديگر هم مراجعه كردند و به آن ها هم ... گفتم : مگر چقدر درآمد دارى كه
اينهمه 2 ريالى را مجانى مى دهى ؟ باكمال سادگى گفت : 200 تومان كه 50 تومان آن را
در راه خدا و براى اينكه كار مردم را راه بيندازم دو ريالى مى گيرم و صلواتى مى دهم
.
مثل اينكه سيم برق به بدنم وصل كردند، بعد از يك عمر كه براى پول دويدم و حرص زدم ،
ديدم اين دست فروش از من خوش بختر است كه يك چهارم از مالش را براى خدا مى دهد، در
صورتى كه من تاكنون به جرات مى توانم بگويم يك قدم به راه خدا نرفتم و يك مريض
مجانى نيز نپذيرفته ام احساساتى شدم و دست كردم ده تومان به طرف او گرفتم ، آن جوان
با لبخندى مملو از صفا گفت : براى خدا دادم كه شما را خوشحال كنم اين بار يك صد
تومانى به طرفش بردم ، و او باز همان حرف اولش را تكرار كرد، من كه خيلى به غرور
تشريف دارم مثل يخى كه در تابستان در گرماى خورشيد باشد، آب شدم .. به او گفتم چكار
مى توانم بكنم ؟ گفت : خيلى كارها آقا! شغل شما چيست ؟ گفتم : دكترم ، گفت ، آقاى
دكتر شبهاى جمعه در مطب را باز كن و مريض صلواتى بپذير، نمى دانيد چقدر ثواب دارد؟
صورتش را بوسيدم و در حالى كه گريان شده بودم ، خودم را درون اتومبيلم انداختم و به
منزل رفتم ، دگرگون شده بودم ، ما كجا اينها كجا؟
از آن روز دادم تابلويى در اطاق انتظار مطبم نوشتند به اين مضمون شبهاى جمعه مريض
صلواتى مى پذيرم . رفقا و دوستانم طعنه ام زندند و آشنايان هم ، اما گفته هاى آن
دست فروش در گوشم همى طنين انداز وبد و اين بيت سعدى :
هيچ گمان نداشتم كه بانگ مرغى چنين ترا كند مدهوش
گفت آرى مرغ تسبيح خوان من ، خاموش !
اين بود جرس بيدارى وجدان كه دكتر متخصص را به اردوگاه جلالت و مقام انسانيت سوق
داد، و گلواژه نوعدوستى در كوير لم يزرع فكرش شكفته شد
(171)
|